تبليغاتX
کارنوشت - نقد پوزيتويسم از منظر ديالکتيک (با تکيه بر آراء هربرت مارکوزه)

کارنوشت

پیرامون مسائل جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی

·       مقدمه

شرط آغاز تفکر فلسفي، به معني تفکر انتقاد آميز، تصور وجود دو حوزه «واقع يا بالفعل» و «مطلوب يا بالقوه» است. اين دو حوزه در فلسفه معادل حوزه امور ذاتي و حوزه امور موجود مي باشد. تصور تباين ذات و ظاهر، مبناي اساسي تفکر فلسفي بوده است. بود و نمود مسئله اصلي فلسفه از افلاطون به بعد بوده، ليکن امروزه مکاتبي مانند پديدارشناسي و بويژه اصالت اثبات، اين دوگانگي يا تباين را بکلي انکار کرده است. مکتب اثباتگرايي اساساً حوزه امور ذاتي را از حوزه امور موجود تميز نمي دهد و جز واقعياتِ محسوسِ موجود، سطح ديگري از هستي را نمي بيند. در مقابل، به نظر مارکوزه، مارکسيسم تمايز اساسي ميان بود و نمود را حفظ مي کند و ميان شناخت هاي کاذب و شناخت هاي راستين تميز مي دهد. از اين ديدگاه، ذات يا عقلانيت راستين در طي زمان هرچه بيشتر تحقق خواهد يافت. با توجه به چنان عقلانيتي است که مي توان وضع موجود و عقلانيت ابزاري را مورد نقد قرار داد. نظريه «انتقادي» بويژه، وقتي ضرورت پيدا مي کند که تباين مورد نظر ميان علايق راستين و کاذب نفي گردد يا ناديده گرفته شود. بويژه در نگرش اثباتي طبقه بورژوازي حاکم در عصر سرمايه داري که ايستاانگاري وضع موجود امري محتوم تلقي مي گردد.

به نظر مارکوزه، علم و فلسفه بورژوايي توانايي عقلاني نقد را که تنها زمينه رهايي در جامعه موجود است، از ميان مي برد. به عقيده او، فلسفه قديم حداقل حوزه «حقيقت» را در وراي حوزه «واقعيتِ» روزمره شناسايي مي کرد، هرچند آن را «دور از دسترسِ» فهمِ عامه مي دانست. علم و فلسفة بورژوايي مدرن، برعکس، تنها يک لايه از واقعيت را مي بيند و به کمک منطق صوري که از ابزارهاي عمده فکري آن است، واقعيت سلطه اجتماعي را چنانکه هست بازتوليد مي کند و بدين سان موجب تداوم آن مي گردد. منطق صوري، منطق ثبات و نظم و سلطه و شيئي گونگي است. منطق صوري را نمي توان براي بازشناسي درست پديده هاي اجتماعي که زمانمند و متغير هستند، به کار گرفت، زيرا چنين منطقي مفاهيم و مقولات ايستا و منظم را بر تاريخ و واقعيتِ پويا تحميل مي کند. در مقابل، منطقِ «ديالکتيک» از آنجا که موضوعات مورد بحثِ خود را در قالب مقولات و مفاهيم منظم منعکس نمي کند، بهتر مي تواند آنها را بازنمايد. منطق صوري نمي تواند کاملاً نسبت به موضوع يا محتوي بي طرف باشد (هرچند که چنين ادعايي دارد) و يا صرفاً به عنوان قواعد انديشيدن درباره امور تلقي شود، زيرا چهارچوب هاي فکري منطق صوري پيشاپيش زاويه نگرش ما را تعيين مي کند و تنها موضوعاتي فهم مي شود که قابل گنجاندن در درون مقولات و چهارچوب هاي نامبرده باشد. در نتيجه فرايند تاريخ و کار، کلاً از ديد عقل دور مي ماند. اثبات گرايي در علم بورژوايي مبتني بر چنين منطقي است. علم اثباتي از لحاظ نظري و عملي در خدمت سلطه تکنولوژيک در جامعه معاصر قرار دارد و آن را توجيه و بازتوليد مي کند. علم اثباتي در جامعه معاصر بازتاب و تصويري از سلطه اجتماعي است و در واقع نمي تواند هم مغاير با آن باشد. در حقيقت، علم و شناخت اثباتي يکي از ابزارهاي تداوم چنان سلطه اي است.

در اين مقاله سعي شده است انتقادات مارکوزه بر پوزيتويسم و همچنين پيامدهاي آن بر روش شناسي رايج مورد بررسي قرار گيرد. مارکوزه، انديشمندي مارکسيست و انقلابي بود که در سال 1898 در آلمان به دنيا آمد. انديشه هاي وي بعد از مارکس، بسيار متاثر از هگل و همچنين فرويد بود. رويکرد انتقادي و انسانگراي مارکوزه ناشي از همين گرايش وي به هگل بوده است. وي در کنشِ انقلابي و جنبش دانشجويي دهه 60 شرکت فعالانه داشت. در مجموع مي توان مارکوزه را يکي از مارکسيست هاي تاثير گذار بر  جريانات چپ در دهه 70 به بعد به حساب آورد. وي سرانجام در 1989 درگذشت.

 

·       فلسفه هگل

مارکوزه در کتاب «خرد و انقلاب» ضمن تشريح و بسط رويکرد ديالکتيکي در علوم اجتماعي به نقدِ روش شناسي اثبات گرايي مي پردازد. براي وارد شدن به اين بحث ابتدا لازم شمايي از تاريخ انديشه اجتماعي را مورد بررسي قرار دهيم. انديشه اجتماعي در اروپا از اوايل قرن هجدهم (دوره روشنگري) در کشورهاي فرانسه، انگليس و آلمان به تدريج از درون فلسفه، علمِ سياست و تجربه گرايي خود را نمايان ساخت. تا پيش از آن که اگوست کنت، نام جامعه شناسي را براي اين علم جديد برگزيند، انديشمندان بسياري، مقدمات و محتويات اولية آن را فراهم کرده بودند. در فرانسة قرن هجدهم، انديشه هاي روسو و منتسکيو در طرفداري از عقلانيت نه تنها زمينه هاي فکري لازم را براي انقلاب کبير 1789 فراهم ساخت، بلکه پايه هاي علمِ اجتماعي جديد را نيز پي ريزي نمود. در آلمان نيز با روي کار آمدن کانت و همچنين پيروان او مانند شلينگ، مقدمات فلسفي علوم اجتماعي پديدار گشت، بويژه ايدآليسمِ ديالکتيک هگل در اين زمينه يکي از انديشه هاي بسيار تاثير گذار بود. در بريتانيا نيز تجربه گرايي متاثر از جان لاک و هيوم، امکاناتِ بديعي براي روشِ علمي بدست داد. به اعتقاد مارکوزه با رشد سرمايه داري در اروپا و صنعتي شدن اين جوامع از قرن هجدهم، توجيهاتِ ايدئولوژيک آن نيز پديدار گشت.

فرانسه

مونتسکيو – روسو – دوبونالد – سن سيمون و فوريه – کنت – دورکيم ...

آلمان

کانت – فيخته – هگل – فوئرباخ – مارکس – فون اشتاين – وبر ...

انگليس

هابز – هيوم – لاک – ادموند برک – اسميت – ريکاردو – اسپنسر ...

پيش از آنکه به بحث درباره انتقاداتِ مارکوزه از پوزيتويسم بپردازيم ابتدا لازم است تاثير ديالکتيک هگلي بر نظريه هاي اجتماعي را مورد بررسي قرار دهيم، و اينکه چگونه ديالکتيک هگل توانست به فراسوي مرزهاي فلسفه برود و در سامان اجتماعي تاثيرگذار شود. مارکوزه عامل اصلي خيزش فلسفه در عصر روشنگري را اومانيسم و عقلگرايي (Rationalism) مي داند که از رنسانس به اين سو گسترش يافته بود و شرايط ظهور فلسفة اجتماعي را فراهم آورده بود. هدفِ عمده بسياري از فيلسوفان در اين دوره، ارائه دادنِ تعرفي کامل از «خرد» بود. خرد به عنوان کليتي که انسان از طريق آن مي تواند طبيعت را بشناسد و دگرگون سازد. مارکوزه، به تبعيت از مارکس، فلسفه هگل را پيشرفته ترين بيانِ عصر سرمايه داري و اصولِ بورژوايي مي داند؛ به اعتقاد وي، هگل سرآمد فيلسوفان عصر روشنگري بود.

رابطه بين «واقعيت و حقيقت» و همچنين سوژه و ابژه در انديشه هگل، تفاوتِ معرفت شناسانة وي را با بسياري از فيلسوفان پيش از وي مشخص مي سازد. هگل به «تعارضي تاريخي» ميان واقعيت و حقيقت و همچنين سوژه و ابژه معتقد بود که سرانجام به «وحدت» مي انجامد. به بيان ديگر به اعتقاد هگل، حقيقت در «جامعيتي منفي» قرار دارد. از نظر او، «اين جامعيت، جامعيتِ خرد بود، يعني نظام هستي شناسيانه ي بسته اي که در نهايت با نظام معقول تاريخي يکي است» (مارکوزه، 1941: صفحه 384). وي راه شناخت اين جامعيت منفي را نه از طريق «منطق صوري» بلکه در ديالکتيک جستجو مي کرد. ديالکتيک «روشي» است که از طريق بررسي تضادها و تعارضات واقعي، مي تواند به شناخت حقيقي نائل آيد. «حقيقت نه تنها به قضايا و احکام پيوسته است يا به سخني کوتاه تر نه تنها صفتِ انديشه است، بلکه صفت واقعبتِ در جريان نيز هست. هر چيزي در صورتي حقيقي است که آنچه که مي تواند باشد، باشد و همه امکانات عيني خود را به انجام رساند. به زبان هگل در اين صورت آن چيز با صورتِ معقول خود همانند مي شود» (صفحه 31). رابطه بين امر واقعي و امر حقيقي در انديشه هگل، اساس روش ديالکتيکي است. وي همانگونه که پديده هاي مقرر (جزئي) را واقعي قلمداد مي کند، حقايق تجريدي (کلي) را نيز واقعي مي داند، اما به شرط بالفعل شدن در طي زمان. «آنچه که صرفاً مقرر است، نخست منفي است و با امکانات واقعي آن چيز متفاوت است. اين چيز تنها در جريان فائق آمدن بر اين نفي، حقيقي مي شود، براي اينکه زايش حقيقت، مستلزم مرگِ حالت مقرر است» (صفحه 32). هگل بيان مي دارد که صورتِ معقولِ هر امر واقعي از طريق خردورزي قابل شناخت است. بدين معني که با انديشه درست مي توان واقعيت را بازشناخت و جريان تحولِ حقيقي آن را تشخيص داد.

ديالکتيک رابطه بين پديده ها و حرکت آنها را بر اساس سه اصل تبيين مي کند. اين اصول بطور تام و تمامي به هم بستگي دارند و مکمل يکديگرند. 1) اصل تبديل کميت به کيفيت: بر اساس اين اصل، تغييرات کمي در هر کيفيتِ مقرر، رفته رفته متراکم مي شود و در لحظه معيني به تغييراتِ کيفي بنياديني بدل مي گردد. در نتيجه کيفيت اوليه، در يک عطف انقلابي، استحاله شده و کيفيت جديدي پديدار مي شود که به نوبه خود موجب تغييرات جديدِ کمي است. 2) اصل وحدت در عين کثرت: بدين معني که تضادها و تعارضاتِ داخلي، ملازمِ همه پديده هاي مقرر و فرايندها است. ميان اين تضادها، وحدتي جدايي ناپذيز و در عين حال کشمکشي دائمي برقرار است. اگرچه در ظاهر ممکن است بخشي از اين کثرت يا وحدت پنهان بماند. 3) اصل نفي در نفي: اين اصل بدين معني است که در يک فرايند ديالکتيکي، هر کيفيتِ جديد، کيفيت پيش از خود را نفي مي کند، ولي در عين حال آن را به سطح تازه اي تحول بخشيده و جريانِ تغييرات را مداوم مي سازد. به بيان ديگر، واقعيت مقرر، منفي است، يعني هنوز تحقق نيافته و تنها با نفي نفي موجود مي توان به حقيقت رسيد.

براساس اصول ديالکتيک، امور مقرر همواره در جريان هستند و در هر لحظه متفاوت از حالت قبل مي باشند. به بيان ديگر در هر وضعيت مقرر (تز)، امکاناتي منفي (آنتي تز) وجود دارد که منجر به تغيير کيفيتِ پديده (سنتز) مي شود. اين جريان تحول و تحرک در چهارچوبِ نظري هگل، توانست پايه هاي دستگاه منطقي و فلسفي بديعي را پايه ريزي نمايد. اين دستگاه فلسفي به اعتقاد مارکوزه، «ايدآليسمِ ديالکتيک» بود. منطق ديالکتيک در مقابل منطق صوري (در ايدآليسم ابتدايي)، اصل را بر حرکت مي داند، نه بر وضعيت ظاهري اشياء. گزاره هاي زباني نيز در منطق ديالکتيکي، بصورت علّي يکطرفه و ثابت نيستند. براي توضيح بهتر اين موضوع، مثالي از مارکوزه را نقل مي کنم:

اين حکم را در نظر گيريد: «اين انسان، يک برده است». به نظر هگل اين حکم چنين معني مي دهد که انساني (موضوع)، برده شده است (محمول)، اما گرچه او برده است، هنوز انسان است و از اين روي «ذاتاً» آزاد و مخالف با اين وضع ناگروار است. اين حکم، محمولي را به يک موضوعِ ثابت نسبت نمي دهد، بلکه بر جريان بالفعلي از موضوع دلالت مي کند که چيزي ديگر از خود مي شود. موضوع، همان جرياني از محمول و خلاف آن شدن است. اين جريان، موضوع هاي ثابتي را که منطق مرسوم فرض مي کرد، به روابط متعارضي تجزيه مي کند، واقعيت به عنوان امر پويايي نمايان مي شود که در آن همه صورت هاي ثابت بصورت تجريدهاي صرف خود را آشکار مي سازند. (صفحه 32)

بنابراين در منطق ديالکتيک، زماني که مقولات از يک صورت به صورت ديگر تحول مي يابند، هر صورتِ جزئي را تنها مي توان از طريق شناختِ کليتِ روابطِ متضاد که بين صورتها وجود دارد، بازشناخت. در منطق صوري، گزارة «اين انسان، يک برده است» صرفاً يک جمله خبري ثابت در نظر گرفته مي شود و تناقض دروني آن پنهان مي ماند. از اين رو در فلسفه مبتني بر منطق صوري، مقولات ظاهري (امور مقرر)، ثابت و ايستا تلقي مي شوند. اما در منطق ديالکتيک که مبناي «فلسفه منفي» است، هيچ امري ثابت نيست و تمام مقولات در جريانِ تغيير و تطور هستند. بين انسان (حد موضوع) و برده (حد محمول) تناقض وجود دارد، بنابراين يک انسان نمي تواند، بصورت کامل برده شود.

ارتباط واقعي بين ديالکتيک در فلسفة هگل و علوم اجتماعي، با چندين سال تاخير انجام شد. در حقيقت خود هگل نتوانست اين ارتباط را برقرار سازد، بويژه که در اواخر عمر محافظه کار شده بود و بر اثر فشار پادشاهي پروس بسياري از عقايد جواني خود را فراموش کرده بود. اما شاگردان وي که در فضاي آکادميک و دانشگاهي آلمان در دهه 1830 فعال بودند، تلاش هايي براي بسط انديشه هاي هگل آغاز کردند. شاگردان مکتب هگل بعد از مرگ وي به دو جناح راست و چپ تقسيم شدند. متفکرين جناح راست بيشتر بر عقائد مابعدالطبيعه و فلسفة حق و گرايش هاي محافظه کارانه دستگاه هگلي تاکيد داشتند. در مقابل جناح چپ که به هگلي هاي جوان و گروه آزادگان شهرت داشتند بيشتر بر رويکرد ديالکتيکي و انديشه هاي انتقادي و انقلابي هگل اصرار مي ورزيدند. اشتراوس، برادران بائر، و فوئرباخ از مطرح ترين متفکرين جناح چپ بودند. اشتراوس و براداران بائر سعي داشتند با رويکرد راديکال و انتقادي خود به تفسير تاريخي دين بپردازند و اسطوره هاي مذهبي را آشکار سازند. فوئرباخ از آنان گامي فراتر نهاد و کليت ايدآليستي هگل را مورد چالش قرار داد. اما ماترياليسم او همچنان ابتدايي و مکانيکي بود. در حقيقت فوئرباخ نتوانسته بود روابط اجتماعي ميان افراد را بتوسط ديالکتيک بخوبي مشخص سازد. وي به مفهوم انتزاعي و غايت باورِ «نوع بشر» اعتقاد داشت، که انسان را بصورت افراد مجزا و فرد يکتا بررسي مي نمود. کارل مارکس را مي توان اولين کسي دانست که توانست رويکرد ديالکتيکي فلسفه را به جهان واقعي پيوند دهد و فلسفه را ابزاري براي تغيير جهان سازد. در حقيقت ديالکتيک توسط مارکس به انديشه اجتماعي راه يافت.

 

·       معرفت شناسي مارکس

بهره گيري از رويکرد ديالکتيکي در علمِ اجتماعي براي اولين بار توسط کارل مارکس انجام شد. به قول مارکوزه، مارکس از سال 1844 توانست فلسفة اجتماعي جديدي را ارائه دهد که با فيلسوفان پيش از وي کاملاً متفاوت بود. اولين اثري که اشاره هاي مشخصي به زمينه هاي اجتماعي از منظر ماترياليسم ديالکتيک داشته است، «دستنوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844» معروف به دستنوشته هاي پاريس است. در اين کتاب است که مارکس مفهوم شيئ گونگي هگل را وارد مفاهيم اجتماعي مي نمايد و انسان عصر سرمايه داري را «از خود بيگانه» مي داند. اما گسست واقعي مارکس از انديشه هاي هگل و بويژه فوئرباخ که به اعتقاد آلتوسر حتي در دستنوشته ها نيز مشاهده مي شود، در ديگر اثر معروفِ وي با عنوان «ايدئولوژي آلماني» و همچنين «تزهايي درباره فوئرباخ» مي باشد که در سال 1845 نوشته است. در حقيقت از اين زمان بود که مارکس به جاي تفسير جهان به تغيير جهان گرايش يافت.

مسئله تفاوت هاي معرفت شناسي مارکس و فوئرباخ که بويژه در برداشت آن دو از انسان برجسته است، مسئله بسيار مهمي است که به نظر مارکوزه توسط بسياري از مارکسيست هاي ارتدکس و اکونوميست مغفول مانده است. به عقيده مارکوزه، نظريات فوئرباخ تحت عنوان ماترياليسم بسيار به ماترياليست ها و «تجربه گرايان انگليسي» شباهت داشت و نتوانسته بود ديالکتيک هگل را بکار گيرد، در نتيجه ماترياليسم مکانيکي و ايستايي را ارائه داده بود.

تحليل تکويني انديشه فوئرباخ، ... از امر واقع آغاز مي شود که طبيعت، واقعيتِ نخستين و انديشه، واقعيتِ دومين است. «رابطه ي حقيقي انديشه با هستي اين است که هستي موضوع و انديشه محمول است. انديشه از هستي برمي خيزد، اما هستي از انديشه بر نمي خيزد.» (صفحه 332)

فوئرباخ مانند ماترياليست هاي انگليسي، نقطه عزيمت خود را حالتِ بالفعل طبيعت و جامعه مي داند و مبناي بررسي هاي خود را ماده قرار مي دهد. رابطة علّي يکطرفه اي که فوئرباخ از عين به ذهن برقرار مي کند، موجب مي شود تا گزاره فوق را درباره تقدمِ طبيعت بر انديشه اعلام نمايد. وي به نقد ايدآليسم هگل مي پردازد و بيان مي دارد که «رنج مقدم بر انديشه» است، و تا هنگامي که رنجِ ناشي از واقعيت، از ميان نرفته باشد، هيچ تحققِ «خِردي» پديدار نمي شود. اما از سوي ديگر ماترياليسم ايستا و جبرگرايانه اي ارائه مي دهد.

نگرش فوئرباخ درباره انسان دچار نوعي پارادوکس است. از يکسو بدليل گرايش به اومانيسم، موضعي اخلاقي اتخاذ مي کند و مفهوم «نوع بشر» را به عنوان «ذهنيتِ اجتماعاً موجود»  مطرح مي کند، و از سوي ديگر به دليل ماترياليسم مکانيکي، نمي تواند تبييني از کنش ارائه دهد و در نتيجه «حقيقتِ» هگلي را کاملاً منتفي مي داند. برآيند اين تناقضِ فوئرباخ درباره انسان، منجر به اتخاذ موضعي اخلاقي و فردگرايانه مي شود که تنها از راه «مسيحانه» زندگي کردن، آن هم صرفاً در سطح «فردي» مي توان به تحققِ خرد و آزادي اميدوار بود.

انتقادات مارکس از همين جا آغاز مي شود. وي متاثر از برخي نظريات هگل درباره «کار»، عامل ميانجيِ تبيين گري را براي برقراري ارتباط بين عينيت و ذهنيت بکار مي برد و در حقيقت با برداشتي ديالکتيکي، با وجود اينکه همانند فوئرباخ نقطه عزيمت خود را عينيت مي داند، اما معتقد است همانگونه که انديشه از طبيعت بر مي خيزد، طبيعت نيز مي تواند توسط انديشه و بواسطه پراکسيسِ انسان تغيير يابد. مارکس همانگونه که در «تزهايي درباره فوئرباخ» اشاره مي کند، رويکرد ديالکتيکي را در تعريف مفهوم «انسان» بکار مي برد. وي در تز ششم بيان مي دارد که «گوهر انسان انتزاع ذاتي در هر فرد تنها نيست و در واقعيتش، مجموعِ روابطِ اجتماعي است». در نتيجه مارکس براي اولين بار توانست ديالکتيک را به عنوان ابزاري براي شناخت فرايندهاي اجتماعي بکار گيرد و زمينه هاي علمِ اجتماعي جديد را فراهم آورد.

نقاط مميزه معرفت شناسي مارکس را مي توان در سه مورد زير خلاصه کرد: اول، نگاه کل گرا (Holistic View): بدين مفهوم که پيامدهاي زندگي اجتماعي را برآيندِ جامعيت و کليت روابط اجتماعي مي داند. به بيان ديگر مارکس از درون روابط اجتماعي سعي دارد، به تمام روابط توجه کند و امر اجتماعي را نتيجة ساخت فعاليتهاي جمعي مي داند. البته بايد توجه داشت که مفهوم کل گرايي با مطلق گرايي و تماميت گرايي (Totalitarian) يکسان نيست. در واقع مارکس بر مفهوم جامعيتِ امر واقع تاکيد داشت، و البته جامعيتي منفي، بدين معني که هر امر واقعي از صرفِ امر واقعي بيشتر است و در درون خود امکاناتي براي فراتر رفتن از وضعيت مقرر را دارد. توجه به تاريخ نيز امکاناتِ جديدي براي توجه به کليتِ امور در اختيار وي قرار مي داد. همچنين تحقيقات مارکس در زمينه مسائل اقتصادي و مطالعه بسياري از آثار اقتصاددان هم عصرش بويژه آدام اسميت نقش موثري در اتخاذ اين نوع نگاه براي وي داشت.

دوم، جايگاه شناختي در ساختار: موقعيت افراد در سلسله مراتب پايگاههاي اجتماعي، باعث مي گردد تا «طبقه» واحد اجتماعي بالفعل شود، نه فردِ خصوصي. در نتيجه طبقه وجود مستقلي مغاير با افراد بدست مي آورد. زاويه ديد و نوع شناخت افراد در جامعه طبقاتي بر اساس پايگاهِ طبقاتي که اشغال کرده اند تعيين مي شود، يعني بورژوازي از جايگاه فرادست جهان را توجيه مي کند و پرولتاريا از جايگاه فرودست. اما موقعيت پرولتاريا متفاوت است، بدين دليل که هم توانايي شناختِ جامعه از زاويه پايين را دارد و هم از آنجاييکه در فضاي هژمونيکِ ايدئولوژي بورژوايي زيست مي کند فرا مي گيرد که از منظر چشم بورژوا به جهان بنگرد. در حقيقت جايگاهِ طبقاتي پرولتاريا اين پتانسيل را دارد که «جامع تر» از بورژوازي جهان را تفسير نموده و در نتيجه تغيير دهد. پرولتاريا از «مزيت شناختي» نسبت به بورژوازي برخوردار است و در نتيجه نيروي اجتماعي پيشرو براي ساختن انسان طراز نوين است. به بيان مارکوزه:

مصلحت هريک از طبقاتِ ديگر ذاتاً يکجانبه است، حال آنکه مصلحت طبقة پرولتاريا، ذاتاً کلي است. ... اين امر در اين واقعيت بيان مي شود که انقلاب کمونيستي، برخلاف همة انقلاب هاي پيشين، نمي تواند گروه اجتماعي ديگري را در بند باقي گذارد، چراکه زيرِ طبقة پرولتاريا، طبقه ديگري نيست. (صفحه 358)

سوم، مفهوم پراکسيس: مفهوم پراکسيس يا «کار اجتماعي آگاهانه» ميانجي و واسط بين انسان و طبيعت است. واسطه اي که عين و ذهن را به هم مي رساند و مي تواند آن دو را تغيير دهد. مارکس نشان داد که جنبه اصلي فعاليت انساني، توليد شرايط زندگي انسان هاست به دستِ خودشان، و توليد مناسباتِ اجتماعي اي که در آن مناسبات، شرايط زندگي شکل مي گيرد. به باور مارکس ذهنيت (نظريه) داراي ارزش مستقلي نيست، و به شرايط واقعي، مادي و عملي وابسته و پيوسته است. «ملاکِ» درستي يا نادرستي هر نظريه، تجربة عملي (پراکسيس) است. در «تزهايي درباره فوئرباخ» مارکس به زيبايي به اين مسئله اشاره مي کند:

اين پرسش که آيا انديشه انسان داراي حقيقتِ عيني است يا نه؟ مسئله اي نظري نيست، بلکه مسئله عملي است. انسان بايد حقيقت را اثبات کند، يعني واقعيت و قدرت را و اين جهاني بودن انديشه اش را در پراتيک اثبات کند. مجادله درباره واقعيت داشتن يا واقعيت نداشتن انديشه، که جدا از پراکسيس باشد، يک بحث ناب مدرسي است. (تز دوم، از کتاب زندگي و ديدگاههاي کارل مارکس، نوشته مرتضي محيط)

اصول معرفت شناختي مارکس که به اختصار بيان شد، زمينه هاي علمِ اجتماعي جديدي را فراهم آورد تا با عنوان «ماترياليسم ديالکتيک» به بررسي فرايندهاي درون سامان اجتماعي بپردازد. از درون اين نقاط مميزه معرفت شناسانه بود که زمينه هاي شکل گيري «روش شناسي» جديدي شکل گرفت. در حقيقت همانگونه که پيامدِ تجربه گرايي خود را در قالبِ پوزيتويسمِ کنت نشان داد و همچنين نسبي گرايي ايدآليستي و «مدرسي» در «تفسيرگرايي» جلوه يافت؛ رويکردهاي انتقادي در فلسفه علم نيز از انديشه هاي مارکسيستي منشاء گرفت. پراکسيس به عنوان ملاکِ شناخت، در رويکرد ديالکتيک، مي تواند شناختِ علمي را از جبرگرايي محض و يا افتادن در ورطة نسبي گرايي برهاند. به بيان ديگر تمام روش هاي شناخت بورژوايي همچنان در فضاي ايدآليستي سير مي کنند و نمي توانند واقعيتِ امرِ اجتماعي را شناسايي کنند. واقعيتي که به بيان مارکوزه توسط سرمايه داري کاملاً پنهان مانده است.

تجريد، کار خود سرمايه داري است و نظريه مارکس اين جريان را کشف کرده است. تحليل مارکس نشان داده است که سرمايه داري بر تبديلِ مداوم کارِ مجسم به کارِ مجرد استوار است و با آن ادامه حيات مي دهد. ... جهان کالايي، يک جهانِ کاذب و گيج کننده است و تحليل انتقادي آن، بايد نخست تجريدهايي را دنبال کند که اين جهان را مي سازند و سپس بايد اين روابط مجرد را براي راه بردن به محتواي واقعي آنها ترک گويد. پس نخستين گام، تجريد از تجريد است، يا وانهادن حالت مجسم کاذب براي دستيابي به حالت مجسم حقيقي است. (صفحه 384)

جريان کار، که به گونة بنياد تحليل مارکس از سرمايه داري و تکوين آن پيش نهاده مي شود، زمينه ايست که دوآليسم نظريه و عمل در جامعه سرمايه داري، مسلط بر آن عمل مي کنند. از اينروي، فهم جريان کار، ما را به فهم سرچشمه جدايي ميان نظريه و عمل رهنمون مي سازد و عنصري است که مي تواند ارتباط متقابل و درنهايت وحدت اين دو را برقرار نمايد. رهيافت ديالکتيکي و کليت گراي مارکس از نسبي گرايي بسيار دور است، و مي توان ادعا داشت که ميراث فلسفي نظريه مارکس براي هميشه نظرية ديالکتيکي را از صورت هاي پوزيتويسم و نسبي گرايي جدا مي سازد.

 

·       فلسفه مثبت و پوزيتويسم

يک دهه پس از مرگ هگل، پوزيتويسم وارد فلسفه و نظريه اجتماعي شد. اين پوزيتويسم خود را بگونه دستگاه «فلسفه مثبت» آشکار کرد. البته پوزيتويسم در ابتدا متفاوت با آن چيزي بود که بعدها گسترش يافت. کتاب «گفتاري درباره فلسفه مثبت» اگوست کنت، ميان سالهاي 1830 – 1842 ، و «فلسفه مثبت» اثر «اشتال» ميان سالهاي 1830 – 1837 انتشار يافت و «شلينگ» سخنراني هاي خود را دربارة فلسفه مثبت که از سال 1827 به پرداختن آن سرگرم بود، به سال 1841 آغاز کرد. هرچند که درباره سهم اگوست کنت در پوزيتويسم، شکي نيست و اينکه خود کنت بود که روش پوزيتويستي را از بنيادهاي فلسفه مثبت بيرون کشيد، اما لازم است پيش از وي اشاره اي به فعاليت هاي شلينگ و اشتال در آلمان داشته باشيم و همچنين تفاوت هاي فلسفه مثبت آلماني (شلينگ و اشتال) را با پوزيتويسم فرانسوي (کنت) رديابي کنيم.

به اعتقاد مارکوزه، فلسفه مثبت، در حقيقت يک گرايش آگاهانه در برابر گرايش هاي نابودکننده و انتقادي عقلگرايي آلماني و فرانسوي بود، واکنشي که بويژه در آلمان بسيار تند بود. دستگاه هگلي، به خاطر گرايش هاي انتقادي آن، فلسفه منفي ناميده شد. از آنجايي که فلسفه هگل هرگونه واقعيت نامعقول را نفي مي کرد. شلينگ اعتقاد داشت که فلسفه هگل از شناخت وضعيتِ امور واقع ناتوان است و تنها به حقيقت توجه دارد، از اين رو فلسفه مثبت را در مقابل فلسفه هگل پيش کشيد. البته شلينگ و پيروان او برعليه تسلط «ذهنيت گرايي» نيز حملاتي داشتند و به دفاع از تجربه گرايي مي پرداختند.

فلسفه مثبت عليه عقلگرايي انتقادي از دو جبهه حمله برد. در يک جبهه، اگوست کُنت عليه صورت فرانسوي فلسفه منفي که ميراث دکارت و عصر روشنگري بود، جنگيد. و در جبهة ديگر يعني آلمان، اين نبرد بر عليه دستگاه هگل جهت گرفته شد. شلينگ از سوي فردريک ويليام چهارم ماموريت داشت که «تخم اژدهاي هگلگرايي را نابود سازد» (صفحه 399)؛ درحاليکه يک ضد هگل ديگر، يعني اشتال، به سال 1840 سخنگوي فلسفي سلطنت پروس گشت. حکومت آلمان بخوبي تشخيص داده بود که فلسفه هگل، مي تواند به ابزاري براي نابودي دولت تبديل شود. در اين شرايط، فلسفه مثبت، خود را به عنوانِ نجات دهندة ايدئولوژيکي متناسب با وضع موجود، مطرح ساخت. بدين شيوه، فلسفه مثبت، خنثي کردن جريان انتقادي را که متضمن «نفي» فلسفي امر مقرر بود، در هدف داشت و مي کوشيد تا شأن مثبت را به امور واقع بازدهد. اين همان نقطه ايست که در آن پيوستگي فلسفة مثبت و پوزيتويسم آشکار مي گردد. ديگر ويژگي مشترک اين دو، گذشته از حملة آنها بر عليه مابعدالطبيعه، سوق دادن دانش به سوي امر مقرر و ارتقاء تجربه گرايي به عنوان روش بود.

مارکوزه اعتقاد دارد که اگرچه فلسفه مثبتِ شلينگ و پوزيتويسمِ کنت، نزديکي ها و ريشه هاي مشترکي دارند، اما نقاط مميزه و متفاوتي نيز ميان آنها وجود دارد:

براي کنت، «امور مثبت»، امور واقع مورد مشاهده هستند، حال آنکه شلينگ بر اين تکيه مي کند که «تجربه»، محدود به امور واقع حس دروني و بيروني نيست. کنت به سوي علم فيزيکي و قوانين ضروري جاکم بر تمامي واقعيت جهت گرفته است، حال آنکه شلينگ بر اين مي کوشد تا «فلسفه آزادي» را به شرح کشد و معتقد است که فعاليت خلاقانه آزاد، موضوع غايي تجربه مي باشد. (صفحه 397)

البته پوزيتويسم و فلسفه مثبت، خصوصياتِ نويني نيز داشتند. بسياري از توهمات مابعدالطبيعي و مذهبي را نيز مورد نقد قرار دادند و بويژه در علوم طبيعي، انديشه آزاد را تقويت کردند. همچنين يکي از انديشمندان فرانسوي که بر نظريات کنت، تاثيرات بسياري داشت، يعني سن سيمون، مواضعِ مترقي و بديعي را پيش کشيد. البته سوسياليست هاي اوليه فرانسوي يعني هوادارانِ سن سيمون و فوريه، ريشه هاي متفاوتي از ريشه هاي پوزيتويست ها داشتند، اما در آغاز کارشان، خود را با پايگاه پوزيتويستي همبسته مي پنداشتند.

عقايد کنت به غير از سن سيمون، بسيار تحت تاثيرِ دوبونالد، دوميستر و ادموند برک بود. افراطي ترين صورتِ مخالفت با افکار عصر روشنگري، فلسفة کاتوليکي ضد انقلابي فرانسه بود که با افکار دوبونالد و دوميستر مشخص مي شد. اين دو نه تنها با اصالتِ خرد، بلکه با انقلاب فرانسه نيز مخالفت مي کردند. اين دو آرزوي بازگشت به قرون وسطي را در سر مي پروراندند. ادموند برک (پدر محافظه کاري) نيز، در انگلستان با بسياري از انديشه هاي انقلابي به مخالفت مي پرداخت. وي از سنت در مقابل انقلاب و نوآوري دفاع مي کرد و اعتقاد داشت که انسان منافع خود را تشخيص مي دهد و احتياجي به خردورزي نوين نيست. اما با وجود تاثيرات بسياري که اين افراد بر کنت داشتند، کار کنت از جهاتي از کار آنها جدا بود. وي تصور نمي کرد که بازگشت به قرون وسطي امکانپذير است، زيرا پيشرفتِ علم و صنعت اين امر را امکان ناپذير ساخته بود. در حقيقت با وجود گرايشهاي ضدانقلابي، کنت توجه بسياري به علوم طبيعي جديد داشت. وي قصد داشت تا قوانين علوم طبيعي را به مسائل اجتماعي نيز تعميم دهد.

سرانجام اگوست کنت، «عنوانِ» جامعه شناسي را (البته بعد از فيزيک اجتماعي) بر مبناي روش پوزيتويستي، در راستاي حفظ وضع موجود، به صورتِ علم جديدي اعلام نمود. در حقيقت کنت، پيوستگي نظريه اجتماعي را با ديالکتيک و اقتصاد سياسي گسست و آن را در مدار پوزيتويسم قرار داد. در اين زمان جامعه بصورت مجموعه مشخصي از امور واقع تلقي گشت، اموري که تابع قوانين کم و بيش عام هستند؛ حوزه اي که بايد آن را چون زمينه هاي تحقيق علمي ديگر نگريست. کنت ادعا داشت که علمِ جديدي را پايه گذاشته است که از تمامي علوم ديگر متکامل تر است و بر رأس تمامي علوم جاي دارد. در روش شناسي نيز به روش «واحد» معتقد بود، روشي که در تمام علوم مشترک است.

به اعتقاد مارکوزه، رويکردِ پوزيتويستي کنت براي تبيين واقعيتِ اجتماعي، به توجيه وضع موجود منجر گرديد. از آنجايي که وي، قوانين طبيعي را به درون حوزه اجتماعي تسّري مي داد، ادعا داشت که همانگونه که قوانين طبيعي تغيير ناپذيرند، در جامعه نيز نبايد در جهت تغييرِ انقلابي وضع موجود، تلاشِ بيهوده کرد؛ و عقل و منطق در آن است که «تسليمِ خردمندانه» واقعيت شويم. چنين مواضعي باعث گرديد که نظريات کنت به تحکيم بخش و تائيد کنندة سامانِ اجتماعي موجود تبديل شوند. البته کنت بواسطه تمايل به تحول گرايي (Evolutionism)، مواضع اصلاح طلبانه اي (Reformism) در جهت «ترميم» وضع موجود ارائه مي کرد. که اين مواضع اصلاحي نيز در سطحِ پندهاي اخلاقي در جهت تغيير عقايد بود. و عنوان مي داشت که «به سامان موجود تنها براي اصلاحِ مقتضي بايد بيانديشيم، نه براي بازآفريدنِ آن» (صفحه 427). البته ايده پيشرفت در جامعه شناسي کنت نمايان است، او گزاره هايي براي پيشرفتِ خطي جوامع بشري ارائه مي دهد که جوامع از نظام باستاني به نظام الهياتي و سرانجام نظام اثباتي تحول مي يابند؛

اما قوانين پيشرفت پوزيتويستي بخشي از دستگاه سامان موجود بودند، بگونه اي که اين سامان بدون اينکه بايستي نخست خود نابود گردد، يکراست به مرحله بالاتر پيشرفت مي کرد. (صفحه 425)

به بيان ديگر، اين ايده پيشرفت، به هيچ وجه به نفي وضع موجود منجر نمي گردد. يعني پيوسته است و هيچ گسستي بين مراحل مختلف وجود ندارد. بعلاوه عامل پيشرفت جوامع کاملاً مبتني بر تغييراتِ ذهني است، بدين معني که پويش هاي فلسفي در جوامع مختلف باعث مي گردند تا اصلاحي در واقعيت اجتماعي ايجاد گردد. در جامعه شناسي کنت، اقتدارِ قوانين طبيعي سبب مي گردد تا هيچ گسستي در سامان اجتماعي مشاهده نشود. منشاء ايده «نظم» که در جامعه شناسي پوزيتويستي اساسي است از همين رويکرد مي باشد. «ايستايي» اجتماعي کنت، ناشي از همين مفهوم نظم است و البته «پويايي» اجتماعي نيز بر مفهوم پيشرفت در آثار وي استوار است. اما رابطه بين اين دو همواره به نفع نظم و ايستايي برقرار است. کنت، نظم را شرط بنيادي هر پيشرفت و سرانجام هر پيشرفتي را «تحکيمِ نظم» مي داند. به اعتقاد او، دليل اصلي بر اينکه هنوز تعارض هاي اجتماعي رواج دارند، اين است که ايده پيشرفت و نظم هنوز از هم جدايند و اين جدايي، غصب ايده پيشرفت را از سوي انقلابيونِ دولت ستيز ممکن ساخته است. فلسفه مثبت بر اين هدف است تا نظم و پيشرفت را با هم آشتي دهد، و اين کار را تنها با ارائه اين نظر مي تواند انجام دهد که پيشرفت، همان نظم است؛ که نه با انقلاب، بلکه با تحولِ طبيعي صورت مي پذيرد. و در نهايت به عقيده کنت، بالاترين درجه پيشرفت:

تمدني است که در آن بيشترين سازگاري با طبيعت ميسر باشد. پيشرفت تاريخي، يک پيشرفت طبيعي است و در چنين حالتي تابع قوانين طبيعي است. پيشرفت، نظم است. (صفحه 431)

آخرين پيامد فلسفه مثبتِ کنت، به اعتقاد مارکوزه، «نسبي گرايي» (Relativism) روش شناختي است که امروزه نيز در گرايشاتِ «نظم گراي» جامعه شناسي، رواج دارد. در حقيقت اين نسبي گرايي، در برابر نگاه «جامع و کليت گراي» مارکسيستي گسترش يافته است و علاوه بر هواداران متاخر پوزيتويسم، در رويکرد تفسيرگرايانه و پديدارشناسانه نيز مسلط است.

 

·       پوزيتويسم و نسبي گرايي

نتيجه اصليِ پوزيتويسم، نسبي گراي است. نسبي گراييِ شناختي، بدين معني که شناخت واقعيت همواره نسبي است و حقيقت وجود ندارد. و از اينجاست که اين حکم توسط پوزيتويست ها صادر مي شود که «احکام ارزشي» (يعني مبتني بر حقيقت) به علم راه ندارند. جامعه شناسي پوزيتويستي، نه امور واقع را مي ستايد و نه آنها را مي نکوهد، بلکه صرفاً آنها را به عنوان اعيانِ مورد مشاهده، در نظر مي گيرد (صفحه 433). پيامد سياسي اين برداشت از امر اجتماعي، پراگماتيسم است.

استدلال پوزيتويست ها براي توجيه ناتواني در شناخت واقعيت اين است که: تنها زماني مي توان به دانش کامل دست يافت که پيشرفت ابزار علمي حاصل آمده باشد، پيش از تحقق چنين پيشرفتي، هر دانش و حقيقتي به ناگزير جزئي و متناسب با سطوح تحول علمي موجود، نسبي است. نتيجة چنين استدلالي اين است که هرگز نمي توان مسير تحول امر اجتماعي را پيش از وقوع تحول پيش بيني کرد. در واقع نسبي گرايي روش شناختي، بر پاية ابزارگرايي استوار است. بدين معني که ابزار شناختِ واقعيت همواره ناکافي است و شناختِ پوزيتويستي همواره به اندازه ابزارهاي موجود مي تواند رشد يابد. نتيجه اينکه وسيله از هدف جدا مي گردد و بر آن مسلط مي شود. چراکه هدف هيچگاه قابل شناسايي نيست و بر اساس اصولي که پيش از اين ذکر شد، از آنجايي که هر هدف، متضمنِ ارزش است، نمي توان هيچ هدفي (ارزشي) براي شناخت تعيين کرد. مشابه اين وضعيت، نسبي گرايي را مي توان در رويکرد تفسيرگرا نيز مشاهده کرد.

پوزيتويسم، از نگاه مارکوزه، کاملترين روش در بيان علمي بورژوايي براي حفظ وضع موجود يعني سرمايه داري است. همانگونه که پيشتر نيز اشاره شد، در سرمايه داري است که عين و ذهن از هم بيشترين فاصله را مي گيرند و پوزيتويسم در خلاءِ ميان اين دو، فرصت مي يابد تا با استدلال هاي به ظاهر عقلاني، نسبي گرايي و بي طرفي ارزشي را (که خود يک ارزش است) گسترش دهد. نتيجتاً علم يا به خدمت سرمايه در مي آيد و يا به سرگرمي اوقات فراغت نزول مي کند. پوزيتويسم ادعا دارد که از منطق عقلاني استفاده مي کند، اما اين عقلانيت، نه عقلانيت ذاتي و حقيقي، بلکه تنها عقلانيتي ابزاري و جزئي است که سعي دارد اهداف را به اندازه وسايل فروکاهد و بدون نگاه به کليتِ واقعيت، توجيهاتِ به ظاهر عقلاني براي «جزئيات» بتراشد. اين ابزارگرايي پوزيتويستي، بازتاب واقعي جامعه سرمايه داري است. جامعه اي که اگرچه ممکن است در اجزاء معقول باشد و بين وسايل و ابزار، رابطه منطقي برقرار باشد، اما در کليت نظام، کاملاً غير عقلاني است و به بي هدفي و پوچي ميل مي کند.

مارکوزه همانند بسياري ديگر از انديشمندان انتقادي معتقد است که تنها از طريق توسل به انديشه ديالکتيکي است که شناخت تاريخ و در نتيجه رهايي از جبرِ آن امکان پذير است. تنها با پراکسيس، به عنوان ملاکِ تشخيص، مي توان به واقعيت و حقيقتِ امور دست يافت. سفسطه و بحث نظري به تنهايي بي فايده است و جز نسبي گرايي ثمره اي ندارد؛ تنها از طريق عملِ جمعي آگاهانه است که مي توان به شناخت نائل آمد. و در همين راستا مي توان به تغييرِ جهان دست يافت. به بيان ديگر، تنها اگر شناخت به هدف تغيير و به توسط تغيير باشد، مي توان به شناختي راستين رسيد.

  • منبع:

- مارکوزه، هربرت. (1941) خرد و انقلاب. ترجمه محسن ثلاثي. تهران، انتشارات جاويدان.

+ نوشته شده توسط  کاوه مظفری  |